«اگر هنر نبود، واقعیت ما را خفه می‌کرد. هیچ هنرمندی تاب واقعیت را ندارد»

داستایوسکی

× مقدمه ×

مرگ در ونیز (به آلمانی: Der Tod in Venedig) رمان کوتاهی از توماس مان (۱۹۵۵-۱۸۷۵) نویسندهٔ اهل آلمان است. مان این کتاب را در ۳۷ سالگی پس از دیداری که در سال ۱۹۱۱ از ونیز داشت، در سال ۱۹۱۲ منتشر کرد.

× طرح جلد / صفحه آرایی / ترجمه ×

جلد اثر با توجه فضای داستان، سیاه-سفید طراحی شده است. در پس‌زمینه تصویری مدیوم‌کلوز از ونیز که سوژه خاصی ندارد، با بزرگنمایی نسبی به درستی قرار گرفته است. طرح جلد، فرم درونی اثر را به خوبی منعکس می‌کند. همراهی فلسفه و هنر (کلیات و جزئیات) با تکنیک کار با فونت و خط‌های ساختارگونه صورت گرفته. عنوان کتاب حدودا ⅓ فضا را گرفته و نمود کلیت است. خط‌های نسبتا باریک که ساختاری در پسِ عنوان کتاب ایجاد کرده ست، نمود جزئیات کار شده در محتوای اثر است.

صفحه آرایی با توجه به وزن محتوا و زبان نیمه کلاسیک ترجمه، به خوبی انجام شده است، برخلاف سایر آثار که به دلیل قیمت کتاب، تعداد صفحه پایین‌تر و تعداد خط بیشتر کار می‌شود.

ترجمه اثر مستقیماً از زبان آلمانی، به فارسی نیمه کلاسیک برگردانده شده. محمود حدادی که خود استاد زبان آلمانی در دانشگاه است، با در نظر گرفتن فرم و برداشت تجربی از اثر، لحن و زبان خوبی برگزیده است. همچنین که نشر افق حق انتشار اثر به فارسی را خریداری کرده است.

× تعلیق ×

عنوان کتاب «مرگ در ونیز» است، توماس مان با آشکار کردن سرنوشت شخصیت اصلی در عنوان اثر، تعلیق را پایه‌گذاری می‌‌کند. آشنباخ سرنوشتی را زیست می‌کند که ما از پیش، سرانجام آن را می‌دانیم. تعلیق، از پسِ چگونگی رخداد لحظه‌ها به درک ما از رنج زیسته شده ی آشنباخ کمک می‌کند و در لایه‌های عمیق‌تر، تجربه زیست آشنباخ را برای ما ممکن و ملموس می‌کند.

ادبیات به کمک این ساختار می‌آید تا نویسنده واقعیت را دگرگون کند. نویسنده صرفاً به دنبال ابزاری برای بیان قصه نیست، توماس مان با ادبیات، واقعیت را استیضاح می‌کند. و در سرانجام قصه، بذر عاقبت تضادهای درونی انسان را می‌کارد. و از پسِ بار تراژیک قصه، روند پالایش (کاتارسیس) مخاطب جدی، آغاز می‌شود.

× شهوت (و نه عشق) ×

عشق به تعریف اریک فروم (هم‌دوره توماس مان)، نثار کردن وجودی‌ست. و تاثیرات مفید و مثبت این عشق، در پسِ ابراز و نثار وجود به معشوق پدید می‌آید. یکی از دلایلی که توماس مان مایل نیست عشق بسازد، اجازه ندادن به نزدیکی آشنباخ و پسر زیبا است. نویسنده اجازه ابراز و نثار نمی‌دهد و به درستی روایت را در حد مناسبی پیش می‌برد. ساختار و فرم اثر به درستی مانع ایجاد عاطفه می‌شود.

توماس مان در مواجهه با پسر زیبا، تنها توصیفات سطحی و طولانی از ظاهر او می‌دهد. بیان نویسنده تنها شهوت (و نه عشق) می‌سازد.

زیست شهوت بر خلاف عشق کاملا در سطح است، و خالی از تاثیر، به ابراز لحظه‌ای حس‌ها می‌انجامد. شهوت سبک است و ویرانی شخصیت آشنباخ را پایه گذاری می‌کند، و از پس فقدان های درونی او ناخودآگاه بهانه زیستنش می‌شود.

نویسنده، آشنباخ و پسر زیبا را در دوری این دو از یکدیگر تعریف می‌کند و این فضای خالی را با مفهوم هنر و فلسفه پر می‌کند، مانند دوربین آثار جان فورد در لانگ شات (نمای دور) ارتباط میان این دو را میسازد. و اثر را همچنان در تعلیق و دیالکتیک، استوار نگه می‌دارد.

× دیالکتیک درونی تراژدی / هگل ×

در ساختار روایت توماس مان، تز (حس و حال موجود) و آنتی‌تز (عامل نفی) به درستی پایه‌ریزی می‌شود ولی به سنتز (وحدت) نمیرسند و شکست انسان در برابر تضادها مطرح می‌شود.

توماس مان در پی برقراری اتصال میان مفاهیمی همچون:

اخلاق و عقلگرایی آشنباخ در برابر زیبایی شهوت انگیز انسانی – زیست نو شخصیت اصلی در برابر مرگ و شیوع وبا، به وحدت هگلی نمیرسد (تز-آنتی‌تز-سنتز) و در مقام وحدت به بن‌بست میخورد. آشنباخ نمی‌تواند از عقلگرایی به زیبایی پسر زیبا پلی بزند و تسلیم شهوت می‌شود. زیست نو هم در برابر شیوع وبا سرانجام به شکست می‌رسد و آشنباخ حاضر به ترک ونیز نمی‌شود، شهری که می‌توانست جان دوباره آشنباخ باشد، جان او را می‌گیرد.

× ریتم / فضا ×

نویسنده با ایجاد بستر روایی مناسب، ضعف های تکنیکال (ناشی از دخالت فلسفه در خلق اثر هنری) را می‌پوشاند. قصه توسط مان به عنوان شخصی که راوی‌ست، روایت می‌شود. نویسنده با مونولوگ‌، سعی بر برقراری ارتباط درونی میان شخصیت اصلی و خواننده دارد. مونولوگ کنش‌مندی اثر را کمتر می‌کند، و نویسنده به درستی ریتم را (بیش و کم) مناسب و آرام نگه می‌دارد تا قصه در شرایط مطلوب فرمی رشد کند.

‌فضای اثر، سرد پیش میرود و همراه شدن فضا با ریتم کند ممکن است موجب قطعی موقت ارتباط خواننده با اثر شود. فضا و ریتم به اقتضای فرم، سرد و آهسته پیش می‌رود، تا ناخودآگاهی خواننده را به مرور آماده رخداد پالایش (کاتارسیس) کند. توماس مان به دنبال ایجاد زمینی حاصل خیز است، که درک دیالکتیک درونی اثر را ممکن سازد. ایجاد یک پس‌زمینه ادبی در مواجه با مفاهیم عمیق انسانی، مستلزم طمانینه و زمان است. چنان که خلق و تاثیر بر خلاف ویرانی و تردید، کاملا بطئی (کند) است.

× ستایش هنر و ادبیات ×

نویسنده در بخش های مختلف اثر، جمله‌هایی در باب هنرمند و اثر هنری را بیان می‌کند که تجربه مخاطب اثر از هنر جدی را ملموس می‌کند:

توفیق نویسنده اندیشه ای است که بتواند بدل به احساس، و احساسی است که بتواند بدل به اندیشه شود.

برای آنکه اثری برجسته درجا و با این حال وسیع و عمیق تاثیر بگذارد لازم است تقدیر شخصی خالق آن با تقدیر کلی هم‌روزگارانش نوعی خویشاوندی پنهان و بسا هم‌خوانی داشته باشد.

اثر بزرگ، کم و بیش نوعی عناد است. نوعی مقاومت و به رغم رنج، غم، فقر، بی‌کسی، ضعف جسمانی، گناه، شیدایی یا هزار گیر و گره دیگر پدیده آمده است.

× شخصیت پردازی (تیپ – نماد) ٫ فقدان ×

توماس مان از مفهوم شوپنهاور برای بخشی از شخصیت پردازی آشنباخ استفاده می‌کند. شخصیت اصلی با توجه به فقدان های درونی که او را به سفر کردن می‌رساند، بهتر به خواننده معرفی می‌شود.

اثر لبریز از نمادها و اساطیر است، و نویسنده با هدف های معینی هر یک را درون اثر مطرح می‌کند. نمادها در عدم شباهت ها ساخته می‌شوند، و لازمه ایجاد نماد درون اثر، خاص بودن آن است.

پسر زیبا (تاجیو) صرفاً تیپ (معرفی بر اساس ویژگی‌های کلی و عمیق نشدن در جزئیات) باقی می‌ماند، و دورنما و نماد زیبایی می‌شود تا توماس مان بخشی از تضاد درونی اثر را به شکل مناسب‌تر مطرح کند.

× فردیت ×

اثر در فرم، پیروزِ مهم حرف زدن (و نه حرفِ مهم زدن) می‌شود. جهان به مثابه حرکت و تکرار کگاردی خود، فردیت خود را ابراز می‌کند. و از پسِ تکرار مدام فرصت تشکیل هویت را ممکن می‌کند. توماس مان از پسِ ونیزی که میسازد، از پسِ مرگی که تا همیشه به یاد مخاطب میماند، و از پس آشنباخِ تسلیم شده، فردیت اثر را ترتیب میدهد.

فردیت، مسئله‌ای نیست که به سادگی بتوان به آن دست پیدا کرد، فردیت از پسِ فرمی که اندازه و شایسته است شکل می‌گیرد. و شخصیت را چنان زنده می‌کند که بی خالقش، قادر به زیست می‌شود. مرگ در ونیز، با آشنباخی اتونوم (خودبسنده) اندیشه را به حس میرساند. فردیت درونی اثر با ساختار هستی‌گرایی / وجودی و از پسِ شخصیت پردازی آرام آشنباخ پدید میاید.

مرگ شخصیت اصلی در فرمی که مکان-زمان غیرفعال است ایجاد می‌شود، و شکست و سقوط عقل در برابر تمایلات را تصویر می‌کند. این مرگ همیشه زنده و پویاست، خودبسنده است و زیست را درس می‌دهد. و به درستی اتمامی سیاه-سفید در کنار روزگار تمام رنگی پسر زیبا است (یادآور سکانس پایانی انیمیشن Mary & Max 2011). تضاد بین اتمام زندگی و ادامه زندگی، اثر را به عمق بیشتری می‌برد و با بسته شدن کتاب، اندیشه درونی مخاطب آغاز می‌شود. مرگ آشنباخ گوشزدی فلسفی بر زیست انسان مدرن است.

× فلسفه / هنر ×

اثر با فلسفه و دیالکتیک خلق، اما با هنر زنده میماند.

داستایوسکی معتقد بود: «اگر هنر نبود، واقعیت ما را خفه می‌کرد. هیچ هنرمندی تاب واقعیت را ندارد».

هنر و در اینجا ادبیات، جهان تازه‌ای میسازد که جهان ما می‌شود. ما در ونیزِ توماس مان به درک پدیده‌ها میرسیم.

ارتباط ادبیات با واقعیت از پسِ فرم اثر که ناشی از حس های متعین انسانی است، صورت می‌گیرد. توماس مان توسط مفهوم ادبیات با استیضاح درونی واقعیات، در مسیر تغییر جهان بیرون گام برمی‌دارد و ناتوانی عقل در مواجه با زیبایی را مطرح می‌کند.

لازمه بیان چنین محتوایی، چنین فرمی است. فضای سنگینی که خالق اثر بر آن اصرار دارد به عدم برقراری ارتباط میان تضادها کمک می‌کند. او با کند بودن ریتم، اندیشه بیشتری را برانگیخته می‌کند تا شکست تضادهای اثر در وحدت دیالکتیکی هگل را حقیقی تر بنماید.

نویسنده برای بیان احساسات آشنباخ به پسر زیبا، به هنر و بیان جزئیات می‌پردازد و از فلسفه دوری می‌کند. زیرا شدت حس های شخصیت اصلی، نمایش جزئیات بیشتری را از خالق طلب می‌کند و فلسفه کمک چندانی به توماس مان نمی‌کند. اگرچه در اوایل اثر با تکیه بر فلسفه، ایجاد هویت شخصیت اصلی (در کلیت) موفقیت آمیز است.

نقدی از محمدرضا زمردی شریف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *